اي صميمي! . . . اي دوست گاه و بيگاه لب پنجره ي خاطره ام ميايي ديدنت . . . حتي از دور آب بر آتش دل مي پاشد آنقدر تشنه ي ديدار تو ام که به يک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمي دست تو را محتاجم و دل من . . . به نگاهي از دور طفلکي مي سازد اي قديمي! . . . اي خوب تو مرا يادکني . . . يا نکني من به يادت هستم من صميمانه به يادت هستم دايم از خنده لبانت لبريز دامنت پرگل باد
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط نگین |