خستگی من
رفتن تو
تنهایی من
نخواستن تو
زیبایی تو..زیبایی تو
پشت به این دیوار محکم تکیه به خیالات آبی داده ام
زیر این باران پر احساس
به یاد چشمان بی تفاوت تو ام
پاهایم دیگر نه از نرسیدن که از رفتن خسته اند
دستهایم نه از لمس نشدن که از گشوده ماندن خسته اند
و من نه از خواستنت که از خودم خسته ام
خاطر آزرده ی گلهای بهاری
پاییز سرد نبودنت
و ذهن ابری آسمان که از خورشید خاطره دارد
و من که هنوز نه بهار را، نه پاییز را و نه باران را باور نکرده ام
و تو که هنوز مرا، بهار دوستی ام را، خزان غمم را و باران اشکهایم را
باور نکرده ای... لمس نکرده ای
و تو که هنوز" ما" را باور نداری
...اشک می ریزم تا باران تنها نباشد...
می خندم تا گلها تنها نباشند...
اخم می کنم تا ابرها تنها نباشند...
و من هنوز تنهایم
و تو هرگز...تنها نبوده ای...نمانده ای ...نخواهی ماند
چه تنهایی بزرگی است
دل سپردن به کسی که تنها نیست
وچه تنهاست...شبی که عاشق یک ستاره است