توكيستي كه من اينگونه بي تو بيتابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو كيستي كه من از موج هر تبسم تو
بسان قايق سرگشته روي گردابم
من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه كرد با دل من آن نگاه شيرين آه
تو دوردست اميدي و پاي من خسته است
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تو آرزوي بلندي و دست من كوتاه
مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه
چه آرزوي محالي است زيستن با تو
مرا همين بگذارند، يك سخن با تو
فریدون مشیری
